باران به شدت می بارید...
اما...
پنجره اتاقش هنوز بسته بود...
حوصله ی خیسی باران را نداشت...
حتی دیگر خاک نمناک بوی زندگی را برایش نمی داد...
صدای بارش باران روی شیروانی خانه قدیمی همسایه برایش دلنشین نبود...
هوای عاشقی را نداشت...
آسمان ابری و کبود حالش را آشفته تر می کرد حالی که روزگاری با همین کبودی آرام می گرفت...
از یادآوری روزهایی که کودکانه زیر باران می دوید تنها چند خط دردناک بر پیشانی اش نقش می بست...
تنها اتاق تاریک و سکوت درو دیوار تسکین حال پریشانش بود...
سرنوشت چه بر سرش آوردی که اینگونه احساساتش قندیل بسته اند...
***رهگذر عاشق***
فراموشی...ما را در سایت فراموشی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 23