خودم را به دست فراموشی سپرده ام
نه حرف دلم را گوش میکنم
نه حرف کسی را
راستی نگفته بودم
تو نیز به کسی نگو
«مدت هاست که دیگر قرص هایم را نمیخورم»
خوشحال باش
حال و احوال خوبی ندارم
همین روزهاست که دنیا را از نفس هایم آسوده کنم
تولدی دیگر اما در دیاری دیگر...
و اما تو...
هنوز رخت سفید را به مشکی ترجیح می دهی
نکند آن روز سفید پوش بیایی
آبرویم چه می شود
تو که نمیخواهی مردم به جای رحمت زخم زبان به روحم بزنند
اصلا بی خیال یادم نبود
همین که بیایی روحم را شاد کرده ای آبرو به چه کارم می آید
اصلا کدام روی ؟
بگذریم
می شود بیایی
قول می دهم اگر بیایی آخرین دیدارمان باشد
قول میدهم دیگر حتی به خوابت نیز نیایم
قول می دهم...
***رهگذر عاشق***
فراموشی...ما را در سایت فراموشی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 24